تبليغاتX
خاطرات ملینا و بابا مجید
 
   
 

سلام مي دونم كه خيلي وقته بدقولي كردم اما مهم اينه كه دوباره اومدم. يه تصميمي گرفتم ديگه نمي خوام خاطرات بدم رو تعريف كنم مي خوام همه خاطراتم رو بنويسم چه خوب و چه بد!!

توي اين مدتي كه نبودم خيلي اتفاقات برام افتاد خوب و بد. بابا مجيد و مامان ماهرخ خيلي با هم خوب شدند و البته مامانم حسابي سرش به سنگ خورده و واقعا داره سعي مي كنه كه همه چيزو جبران كنه. اما خب اولش براي من يه كم سخت بود چون احساس مي كردم شايد داره فيلم بازي ميكنه تا حالا كه بابا مجيد وضعيت ماليش و كاريش خوب شده دوباره خودشو به ما بچسبونه. اما خب الان و توي اين مدتي كه پيشش بودم ديدم نه واقعا عوض شده. بابا مجيد هم خيلي خوشحاله كه مامان برگشته و اونطوري كه خودش گفت احساس مي كنه يه كم مسئوليتش كمتر شده و البته راست هم مي گه چون نسبت به گذشته ديرتر عصباني ميشه و خب من هم توي اين مدت دختر خوبي براشون بودم. بعد از اينكه بابا مجيد و مامان ماهرخ دوباره عقد كردن بابا مجيد تصميم گرفت كه ما رو ببره يه مسافرت خيلي خوب دوبي كه البته بعد از مشورت با مامان پشيمون شدن و قرار شد اين كار رو بعد از اينكه من از درس خوندن راحت شدم بكنيم و فقط براي مدت يك هفته رفتيم شمال و بعد هم برگشتيم. آرشام دوستم وقتي فهميد مامانم برگشته خيلي خوشحال شد فهميد كه موقعيت مناسبه تصميم گرفت كه خيلي زود با مامان و باباش بيان خونمون به خاطر همين باباش با بابا مجيد تماس گرفت و بابا مجيد كه متوجه شد باباي آرشام مرد محترميه خيلي محترمانه گفت كه براي ملينا خيلي زوده كه ازدواج كنه. اما باباي آرشام از بابا مجيد خواست كه فقط يك جلسه با آرشام و مامانش بيان خونه ما و بابا مجيد گفت كه در اولين فرصت بهشون اطلاع ميده. خيلي خوشحال شدم كه بابا مجيد انقدر منطقي برخورد كرد من انتظار داشتم بابا مجيد فقط محترمانه جوابه رد بهشون بده چون هميشه به من مي گفت دلم نمي خواد هيچ وقت منو تنها بزاري. بايد هميشه با هم باشيم اما الان كه مامانم اومده بابا مجيد ديگه تنها نيست و به خاطر همين شايد تا حدي راضي باشه اگه من خواستگار مناسب داشتم ازدواج كنم.

پنجشنبه گذشته آرشام و مامان و باباش اومدن خونمون و بابا مجيد خيلي با آرشام و باباش صحبت كرد و تنها چيزي كه منو ترسوند اين بود كه بابا مجيد از آرشام پرسيد ملينا رو از كجا مي شناسي و كجا اونو ديدي. مونده بودم كه آرشام چه جوابي مي خواد بده. اما ظاهرا آرشام فكر اين لحظه رو كرده بود (البته دروغ هم نگفت) و به بابا مجيد گفت كه توي همون بيمارستاني كار مي كنه كه من يه مدت بستري بودم. و الان هم دو ماه يكبار براي چكاپ ميرم اونجا و بابا مجيد متوجه شد كه آرشام رو اونجا ديده و خيلي خوشحال بودم كه انقدر صميمي با هم صحبت كردند اما آخرش بابا مجيد گفت كه الان اصلا نميشه در مورده ازدواج صحبت كرد و ما مي تونيم رابطه خانوادگي داشته باشيم تا خانواده ها بهتر همديگرو بشناسند و بعد اگر بعد از امتحان كنكور من به توافق رسيديم مي تونيم در مورد ازدواج صحبت كنيم. بعد هم رفتند.

مامان ماهرخ خيلي سعي مي كنه كه صميميتش رو به من ثابت كنه و من هم ديگه قبولش دارم اما خب هنوز نمي تونم در مورده خيلي چيزا باهاش حرف بزنم. خيلي از من در مورده گذشته مي پرسه كه توي اين مدتي كه نبوده چه اتفاقاتي افتاده و ...

من فقط بهش گفتم كه زندگي خيلي معمولي اي داشتيم و بابا مجيد ميرفت سر كار و منم مي رفتم مدرسه. اون اولش كه مامان ماهرخ وارده خونه ما شد من فقط يكبار تنبيه شدم و اونم حقم بود چون چند بار بي ادبي كردم به مامان ماهرخ اون هم جلوي بابا مجيد و با اينكه مي دونستم عاقبتش چيه اين كار رو كردم و البته بابا مجيد خيلي رعايت كرد كه مثل گذشته كه فقط خودم و خودش بوديم تنبيهم نكنه. فقط من رو برد توي اتاقش و 7-8 تا از روي لباس زد پشتم اما محكم و برام خط و نشون كشيد كه فكر نكن مامانت اومده ديگه از تنبيه خبري نيست و هر كاري خواستي مي توني بكني!!! منم اصلا جيغ و داد نكردم دردم گرفت اما نمي خواستم مامانم چيزي بشنوه فقط وقتي بابا مجيد اين كار رو كرد و از اتاقش رفت بيرون من همونجا موندم و يه كم گريه كردم و بعد هم مامان ماهرخ اومد دنبالم و توي اتاق باهام حرف زد ولي مطمئنم كه متوجه نشد بابا مجيد هنوز مثل زماني كه خيلي كوچيك بودم منو تنبيه ميكنه.

فقط فكر كرده بود كه بابا مجيد توي اتاق با من صحبت كرده و دعوام كرده. خيلي دلم مي خواست باهاش درد دل كنم ولي خجالت مي كشيدم. بابا مجيد اون شب با من قهر كرده بود و اصلا به من نگاه هم نمي كرد. ولي فرداش كه از سركار اومد خونه برام يه لباس خيلي خوشگل خريده بود. اين تمام اتفاقات مهمي بود كه توي اين مدت برام افتاده بود. منتظر باشيد تا از هفته آينده بازم براتون خاطره تعريف كنم!‌ البته اگه دوست داشته باشيد.

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
  سلام من دوباره اومدم. خوشحالم که می بینمتون . دوباره برای کتابخونه اسم نوشتم از چهارشنبه هفته آینده میرم کتابخونه و یه عالمه خاطراته خوب و بد دارم که براتون میزارم.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
  سلام دوستای خوب من. همونطور که میدونید مامان و بابا مجید دوباره با هم ازدواج کردن و از اونجائیکه مامانم اومده خونه من دیگه نمیتونم صبحا برم کتابخونه ولی خاطره آماده دارم که خیلی زود براتون می زارم. مطمئن باشید خیلی زود دوباره فعال می شم. دوستتون دارم. بای بای Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
  سلام من دوباره اومدم. مسافرت بودم. بعدا براتون تعریف می کنم. Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
 

موضوعی که میخوام براتون تعریف کنم چیزیه که شاید خیلی منتظرش بودم ولی وقتی بهش رسیدم نتونستم باهاش کنار بیام. دوشنبه هفته گذشته ساعت ده و نیم شب بلیط هواپیما داشتیم برای یکی از شهرهای جنوبی کشور. من اون روز تمام وسایلمون رو جمع کرده بودم و البته بابا مجید از روز قبلش چیزهایی که لازم داشت رو یه گوشه اتاقش مرتب گذاشته بود و گفته بود که قبل از رفتن چون من خونه هستم و وقت بیشتری دارم چمدونمون رو ببندم.

بعد از جمع کردن وسایل بابا مجید که بعد از ظهر از سرکار اومد خونه وسایلمون رو چک کرد و یه کم زود تر با ماشین از خونه رفتیم بیرون که یه چیزی بخوریم بعد بریم فرودگاه. البته توی هواپیما اون موقع شب شام میدن ولی چه شامی به اندازه یه بچه دو ساله. قرار شد بابا مجید توی پارکینگ فرودگاه ماشینش رو پارک کنه که برای برگشت هم راحت باشیم. من هنوز نمیدونستم که چرا قرار شده بود که به این شهر بریم چون بابا مجید پروژه ای اونجا نداشت و ما هم قصد مسافرت نداشتیم و یهو پیش اومده بود. بابا مجید هم که خیلی کم حرفه چیزی به من نمی گفت. تازه این رو میدونستم که بابا مجید زیاد از اون شهر خاطره ی خوبی نداره چون بیشتر فامیل های مامانم اونجا بودند و مطمئنا یاد مامانم میوفتاد. به هرحال وقتی سوار هواپیما شدیم و بعدشم رسیدیم از جلوی فرودگاه سراغ یه هتل مناسب رو گرفتیم و با یه ماشین دربست رفتیم هتل. طبق دستور بابا مجید قرار شد به محض وارد شدن به اتاق لباسامونو عوض کنیم و زود بخوابیم چون فردا باید زود بیدار می شدیم و بابا مجید برای من یه سورپرایز داشت. خیلی برام عجیب بود که توی این شهر چه سورپرایزی
می تونست داشته باشه.

صبح ساعت 8 بابا مجید برپا رو گفت و من که چشمام به زور باز میشد با بدبختی از جام بلند شدم و رفتیم پایین برای صبحانه. بعد از صبحانه بابا مجید گفت: ملینا میخوام تورو ببر یه جا که می دونم واقعا خوشحال میشی اما قبلش میخوام که حسابی به خودت برسی و خوشگل کنی.

از حرفای بابا مجید خیلی تعجب کرده بودم چون یه ذوقی یه خوشحالی ای توش بود که توی این حداقل 10 سال اصلا ندیده بودم. بعد از اینکه بابا مجید این حرف رو زد برگشتیم اتاق و بابا مجید رفت یه دوش گرفت و منم یه کم به خودم رسیدمو و بعد هم بابا مجید از حموم اومد و موهاشو سشوار کشید و بهترین لباسشو که تازه هم خریده بود پوشید و ادکلن همیشگیش رو هم زد و آماده رفتم شدیم. اتفاق دیگه ای که باعث تعجبم شده بود این بود که برای اولین بار بابا مجید خودش اومد طرف من و صورتم رو بوسید و بغلم کرد و به من گفت چقدر خوشگل شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی تونید باور کنید چقدرررررررررر تعجب کرده بودم اصلا نمی تونستم عکس العملی نشون بدم. اصلاااااااااا. آخه من با همیشه که مهمونی می رفتیم تفاوتی نداشتم. اگر کسی هم تغییر کرده بود بابا مجید بود که به نظرم خیلی ماه شده بود. شاید هم چون مهربون شده بود به نظرم هم خوشگل میومد

خلاصه اینکه آماده رفتم شدیم و رفتیم پایین و یه ماشین گرفتیم و رفتیم جلوی در یه خونه. وقتی پیاده شدیم بابا مجید جلوتر از من رفت و جلوی در خونه ایستاد و با موبایلش یه جا زنگ زد و دو کلمه ای آروم صحبت کرد و بعد هم زنگ خونه رو زد. من دلم شور افتاده بود. بدون اینکه کسی از آیفون بپرسه کیه در باز شد. رفتیم توی خونه یه حیاط خیلی قدیمی داشت و با یه تراسه بزرگ. از حیاط رد شدیم و رفتیم به طرف در ورودی خونه از 6 پله اونجا رفتیم بالا و جلوی در خونه که رسیدیم بابا مجید آروم به در زد. یهو یه خانومه در رو باز کرد. باورتون نمیشه یه لحظه می خواستم خودمو خیس کنم. اون خانم مامانم بود. تمام بدنم یخ کرده بود تازه فهمیدم چرا بابا مجید انقدر به خودشو من رسیده بود و انقدر خوشحال بودو من رو تحویل می گرفت. منه بدبخت فکر می کردم خواستگار برام پیدا شده!!!!!!!!!!!!!!!!

مامانم پرید و منو بغل کرد و کلی ماچم کرد ولی من احساسی نسبت به اون نداشتم. نه می تونستم خوشحال باشم و نه می تونستم ناراحت باشم.

بعد هم دعوتمون کرد توی خونه با اینکه دلم نمی خواست ولی مجبور شدم برم وقتی رفتیم تو روی مبل های توی پذیرایی نشستیم مامان رفت توی آشپزخونه بابا مجید از فرصت استفاده کرد و گفت: چیه؟؟ چرا حرف نمی زنی؟؟؟ خوشحالی نه؟؟؟ مامانت برگشته!!! الان چند روزه که به من تلفن می کنه و ما با هم حرف می زنیم شاید بتونیم دوباره دوره هم باشیم.

با ناراحتیه خیلی زیادی گفتم: چی می گید بابا مجید؟؟؟

قبل از اینکه بابا مجید جوابه منو بده مامان با شربت برگشت نشست روبه روی ما. همش لبخند میزد.

گفت: ماشاءاله مجید ملینا توی این 7 سال چقدر عوض شده!

بابا مجید گفت: بله خانم شده.

مامان گفت: ملینا؟؟ نمی خوای چیزی بگی دخترم؟؟

نمی تونستم به مامانم نگاه کنم ازش بدم اومده بود احساس می کردم اومده که مثل تو فیلما منو از بابام بگیره. البته قضیه اصلا این نبود مثل اینکه اونا می خواستن دوباره با هم ازدواج کنن.

مامان وقتی مکث منو دید یه کم ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد. بابا مجید هم برای اینکه درستش کنه حرفو عوض کرد و گفت: ماهرخ اصلا عوض نشدی انگار نه انگار 7 ساله که ندیدیمت؟

مامان گفت: تو هم همینطور .

من از این حرفه مامان ناراحت شدم بعد از اینکه بابا مجید این همه برای من زحمت کشیده و سختی کشیده نصف موهای سرش سفید شده تازه میگه عوض نشدی. گفتم: بابا مجید عوض نشده؟ موهای سرشو نمیبینی؟ می دونی چقدر سختی کشیده؟ مثل شما نبوده که زندگیشو بزاره و بره بعد از اینکه همه چیز رو به راه شد برگرده و حاضر و آماده دوباره ادعای مادری بکنه!

بابا مجید به من نگاه کرد و گفت: ملینا!

مامان گفت: ملینا من اومدم که از شما عذرخواهی کنم. من سر فرصت همه چیزو براتون تعریف می کنم. خیلی خوشحالم که مجید تونسته تنهایی توی این 7 سال تورو بزرگ کنه. من به تو و بابات حق میدم دخترم. خدا رو هم شکر می کنم که شما رو خیلی راحت و زود پیدا کردم.

حسابی جو منو گرفته بود میخواستم بزنم مامانه رو له کنم. به بابا مجید گفتم: بابا بریم خونه. من حالم خوب نیست.

بابا مجید که متوجه منظور من شده بود از جاش بلند شد و گفت: باشه. به مامانم هم گفت: باهات تماس می گیرم اگه شد شام با هم باشیم.

مامانم هم کلی خوشحال شد مثل دخترای 18 ساله گفت باشه و خداحافظی کردیم و مامانم دوباره منو بوسید و رفتیم. از خونه رفتیم بیرون یه کم پیاده روی داشتیم تا سر خیابون که ماشین بگیریم. بابا مجید دعوام کرد که چرا اینطوری با مامانت برخورد کردی. منم گفتم: توی تمام این مدت که می خواستمش نبود الان که دیگه فراموشش کردم به چه دردم می خوره؟

بابا مجید گفت: می دونم چی میگی. ولی من از تو انتظار داشتم تو برخورد اول خودت رو انقدر خوب نشون بدی که مامانت بفهمه من چه دختری بزرگ کردم.

گفتم: پس شما هم تو فکر خودتون هستید.

بابا مجید یه نگاه به من کرد و دیگه چیزی نگفت.

سوار ماشین شدیم و برگشتیم هتل بعد از ناهار بابا مجید منو برد جاهای دیدنیه اون شهر رو نشونم بده ساعت حدود 5 بود که مامان به موبایلش زنگ زد. بابا مجید برای ساعت نه و نیم باهاش قرار گذاشت که بریم رستوران برای شام. به محض اینکه بابا مجید گوشی رو قطع کرد گفتم: بابا چرا از طرف من حرف میزنید؟ من با شما نمی یام.

بابا مجید گفت: ملینا ادای بچه های ننر رو در نیار خوشم نمی یاد. این رو هم بهت بگم اگر منو مامانت با هم بتونیم حرفامون رو بزنیم ممکنه دوباره ازدواج کنیم.

گفتم: باشه شما که هر کاری دوست دارید می کنید اینم روش. اما من نمیام.

بابا مجید که از حرفای من دلخور شده بود گفت: باشه بر می گردیم هتل. به تو اصلا نباید خندید.

منم طوری خودم رو نشون دادم که از اینکه می خوایم برگردیم هتل اصلا ناراحت نیستم. دیگه هم تا هتل باهاش حرف نزدم. وقتی برگشتیم هتل بابا مجید رفت سراغ لپ تاپش منم روی تختم دراز کشیدم و کم کم خوابم برد. ساعت هشت و نیم بود که بابا مجید منو صدا کرد: ملینا ملینا بلند شو باید حاضر شی دیر میشه.

چشمام رو باز کردم دیدم بابا مجید داره دوباره خودش رو مرتب می کنه. دوباره چشمام رو بستم و محل نزاشتم. 2 دقیقه بعد دوباره بابا مجید اومد بالای سرم: ملیینا دیر میشهههه میدونی که من دوست ندارم دیر برسم سر قرارم.

باز هم محل نزاشتم. بابا مجید آروم گوشم رو گرفت و گفت: نمی خوای بیدار شی؟

دستشو زدم کنار و گفتم: من اگه میدونستم برای این کار من رو همراهتون آوردید هیچ وقت نمیومدم اینجا. الان هم منو بکشید نمی یام. نه از این کارا خوشم میاد نه از مامان ماهرخ.

بابا مجید که داشت دیرش شد عصبانی هم شده بود گفت: کدوووم کارا؟؟؟

گفتم: از این سوسول بازیا. شما که چند دفعه تلفنی صحبت کردید خب قرار میزاشتید همدیگه رو هم ببنید دیگه منو چرا این وسط قاطی می کنید؟

بابا مجید با عصبانیت گفت: دوباره داری حرفای بی ربط میزنی هاااا. بلند می شی یا نه.

گفتم: بابا مجید خواهش می کنم اصرار نکنید. اگر بیام اونجا براتون بدتر میشه.

باور نمی کردم بابا مجید قبول کنه که تنها بره میدونستم منو تنها نمی زاره توی هتل اما گفت: باشه من تنها میرم ولی جواب این کارتو می دم. دوباره رفت جلوی آینه موهاشو مرتب کرد و ادکلنشو زد و از اتاق رفت بیرون در رو هم قفل کرد. وقتی رفت تازه فهمیدم چه گندی زدم. گوشیم رو برداشتم و به موبایل بابا مجید زنگ زدم. بعد از 2 تا زنگ بابا مجید گوشی رو جواب داد: (با سرسنگینی گفت) بله.

گفتم: بابایی ببخشید منم میام نرو یه دقیقه صبر کنی حاضر شدم.

بابا مجید گفت: نه دیگه دیره همونجا باش منم زود بر می گردم.

تا خواستم دوباره حرف بزنم بابا مجید گوشی رو قطع کرد.

منم نا امید لپ تاپه بابا مجید رو برداشتم و دوباره روی تختم دراز کشیدم. ساعت ده و نیم گذشته بود داشتم بازی می کردم که بابا مجید اومد.

سریع از جام بلند شدم و رفتم جلوش که از دلش دربیارم.

گفتم: سلام بابایی. خوش گذشت؟ چرا گوشیتو رو من قطع کردی؟

با ناراحتی گفت: سلام. تو که بهت بد نگذشته . با اجازه کی دست به لپ تاپ من زدی؟

گفتم: اااا بابا مجید من که هیچ وقت برای لپ تاپ اجازه نمی گرفتم.

فهمیدم که داره الکی می گه و چون عصبانیه این حرفو زده.

گفتم: بابا مجید برای من شام نخریدی؟

گفت: شام؟ نه! تو خودت نخواستی شام بخوری.

گفتم: من رستوران نخواستم بیام اینجا می خوردم.

گفت: نه کسی اینجا چیزی نمی خوره غذا می خواستی باید میومدی.

گفتم: اَه همیشه مثل بچه های 5 ساله با من حرف می زنید.

یهو اومد طرفه منو گفت: اَه یعنی چی با کی بودی گفتی اَه ؟؟

گفتم: ببخشید بابا یه لحظه عصبانی شدم منظوری نداشتم.

گفت: عصبانی شدی؟ از چی عصبانی شدی؟ از اینکه مثل بچه های 5 ساله باهات صحبت می کنن؟؟؟ برای اینکه رفتارت مثل بچه های 5 ساله س. تو 5 سالت بود لااقل از من حساب می بردی این کارارو نمی کردی اما الان تا بهت حرفی میزنم سریع زبون درازی می کنی. خیلی برات راحت شده!

دیدم اوضاع خیلی خرابه گفتم: بابا مجید من منظوری نداشتم. قصدم بی احترامی نبود.

گفت: تو جرات بی احترامی هم داری؟

گفتم: نه به خدا.

گفت: زود اون لپ تاپو خاموش کن بزار سر جاش.

گفتم: چشم.

داشتم لپ تاپ رو خاموش می کردم دوباره به بابا مجید گفتم: باباییییییی به خدا گرسنمه میشه از پایین برام شام بگیرید؟

بابا مجید حولش رو برداشت و رفت توی حموم و از اونجا گفت: نخیر.

گفتم بابایی به قرآن گرسنمه از ظهر هیچی نخوردم.

گفت: میخواستی حرف پدرتو گوش کنی بیای بخوری.

گفتم: بابا مجیددددددد اذییییت نکنننننن دیگه گذشتههههه.

گفت: برو کاری که بهت گفتم رو انجام بده. بعد هم صدای دوشه آب اومد.

می دونستم بابا مجید امکان نداره دیگه برای من شام بگیره. تصمیم گرفتم خودم برم پایین شام بگیرم. گفتم میاد دعوام میکنه توی اتاقه هتل که نمی تونه کتکم بزنه.

ازتوی جیبه شلوارش یه کم پول برداشتم و رفتم پایین یه یک ربعی طول کشید تا سفارشمو بگیرم. وقتی شام رو گرفتم برگشتم توی اتاق دره اتاق رو که باز کردم دیدم بابا مجید از حموم اومده بیرون. نشسته روی تخت و سرش رو گرفته بین دستاش. خیلی ترسیدم. گفتم: بابا مجید؟ چیزی شده؟

گفت: اون در رو ببند تا بهت بگم.

در رو بستم و اومدم تو.

گفت: اینا چیه؟

گفتم: ببخشید بابا مجید ولی من خیلی گرسنم بود شما هم باورتون نمی شد مجبور شدم.

گفت: باووووووورم نمی شد؟ می خواستم تنبیه بشییییی. می دونستم گرسنته.

سرمو انداختم پایین.

گفت: ملینا ببین امروز چند بار منو عصبانی کردی! ببین چند دفعه هیچی بهت نگفتم. دیگه داری زیاده روی می کنی.

گفتم: بابا مجید

گفت: حرف نزن. نمی خوام چیزی بگی. به اندازه کافی امروز حرف زدی. فکر کردم درست شدی. برای چی با من لجبازی میکنی؟

گفتم: چه لجبازی ای بابا.

گفت: مگه نمی گم حرف نزنننننن. فکر کردی دیگه زورم بهت نمی رسه؟ اون غذا رو بزار روی میز بیا اینجا.

گفتم : چرا بابایی

گفت: ملینا یک باره دیگه حرف بزنی من میدونم و تو.

غذا ها رو گذاشتم روی میز و رفتم پیش بابا مجید.

گفت: دراز بکش روی تخت.

گفتم: آخه بابا اینجا هتله. نمیشه که اگه کسی بفهمه چیی.

دستمو گرفت و منو پرت کرد روی تخت و گفت: فقط کافیه صدات در بیاد و بخوای جیغ و داد کنی یا کسی بفهمه فکر نکن کوتاه میام میبرمت خونه اونجا حالتو جا میارم فهمیدی؟ زود باش دراز بکش.

دراز کشیدم روی تخت. بابا مجید رفت از روی شلوارش کمربندشو برداشت و اومد طرفم. وایییییییییی فکر نمی کردم تو این موقعیت کتک بخورم اونم با کمربند. گفت: ملینا صدات در نمیادا.

بعدش بدون اینکه دست به شلوارم بزنه کارشو شروع کرد. وقتی ضربه اول رو زد تمام بدنم آتیش گرفت. سرمو کردم تو بالش تا صدام بلند نباشه. ضربه دوم رو زد بالش رو گاز گرفتم.

آآآآآآآآآآآآآآآآییییی

معلوم بود خیلی ناراحته از دستم.

--------- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییی

----------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ

توی بالش داد میزدم.

--------------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییی

-------------سسسسسسوختممممم باباییییی

---------------آآآآآآآآآییییییییییی

----------------------آآآآآآآآآآآآی

هر وقت می گفتم بسه بابا مجید محکمتر میزد.

گفت: تو حتما باید اینطوری باهات حرف زد تا بفهمی

---------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییی

------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییی

بگو ببخشید

--------------آآآآآآآآآآییییییییی ببخشید بابا توروخدا.

تمام بالش خیس شده بود.

-----------------آآآآآآآآآآآآآییییییییییی ببخشید

--------------------بابااااااااااااااااااااااااا

---------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآاخخخخ آآآآآآآآآآخخخخخخ

---------------------بابا نهههههههههه

-----------------------آآآآآآآآآآآآآآآییییییییی

----------------بابا نمی تونم دیگههههههههه

---------------------بابااااااااااااااااااااا

-------------------اشتباههههه کردمممم

گفت: هیسسسسسسس صداتو نشنوم

--------------آآآآآآآآآآآآآآآآآاایییییی

--------------- نمی تونم نمی تونم باباییییی

------------------آآآآآآآآآآآآییییییییییی

---------------------- آی بابا خواهش می کنم.

---------------آآآآآآآآآآیییییییییییی

-----------------آآآآآآآآآآآآآآآیییییییی

بابا مجید همچنان با جدیت منو میزد. انگار نه انگار که من دارم التماس میکنم.

------------------ آآآآآآآآآایییییییییییییی

----------------آآآآآآآآآآآآییییییییییییییی

ضربه آخر رو که زد رفت پایین تر مچ پای راستمو با یه دستش گرفت و گفت حالا این رو میزنم که دفعه دیگه بی اجازه جایی نری. گفتم: نه توروخدا بابا مجید کفه پام نه توروخدا.

همونطور که مچ پامو گرفته بود شروع کرد با کمربند زدن. معلوم بود نمی خواد زیاد محکم بزنه ولی من خیلی دردم میومد. کف پا خیلی درد داره.

-----------آآآآآآآییییییییییی

-------------آآآآآآآآآآآآآآییییییییی

------------ بابا نمییییییرممم دیگگگه

با اون یکی پام می زد به دستش که ولم کنه. ولی زورم نمی رسید بابا مجید خیلی از من بزرگتره.

-------------آآآآآآآآآآآآآآآیییییییییی

-------------------باباااااااااااااااااااااااااا

--------------------آآآآآآآاخخخخخخخخ کشتی مننو

---------------آآآآآآآآآآآآییییییییییییی

---------------------باباااااااااااااااااااا

------------------آآآآآآآآآآیییییییییی

------------------بابببببببببا

یه نفس راحت کشید و رفت کنار. من هنوز داشتم گریه میکردم. پای راستم بی حس شده بود. بابا مجید رفت چراغ اتاق رو خاموش کرد و بعدشم روی تختش دراز کشید. منم کم کم آروم شدم و دیگه گریه نکردم ولی هنوز اشک از چشمام میومد. همونطور که خوابیده بودم به بابا مجید نگاه کردم. پشتش به من بود. گفتم: بابا مجید؟

گفت: بععله؟

گفتم: بابایی حالا مامان چی میشه. دوباره میاد پیشه ما؟؟

گفت: احتمالش خیلی زیاده.

گفتم: من معذرت میخوام برای امروز. خیلی ناراحت بودم. ببخشید.

گفت: پاشو غذاتو بخور و بخواب. فردا می بینمت.

گفتم: نمی تونم از جام بلند شم.

گفت: شب بخیر.

منم دیگه حرفی نزدم سراغ غذا هم نرفتم. داشت کم کم چشام سنگین می شد که چراغ اتاق روشن شد. بابا مجید بود از جاش بلند شده بود. از توی چمدون شلواره راحتیه منو درآورد اومد پیشم گفت: پاشو شلوارتو عوض کن. بعد بیا غذاتو بخور ساعت 12 شبه.

کمکم کرد از جام بلند شدم پای راستمو نمی تونستم روی زمین بزارم. شلوارمو عوض کردم. دوباره روی تختم نشستم. باسنم بدجوری درد می کرد. بابا مجید غذامو آورد و تاوقتی داشتم می خوردم پیشم نشست ولی هیج حرفی نزد. وقتی هم بهش تعارف کردم که بخوره نخورد. منم زیاد نخوردم. وقتی سیر شدم ظرفه غذا رو ازم گرفت و گفت: بخواب. روی تختم دراز کشیدم پتو رو کشیدم روی خودم. بابا مجید یه دست روی سرم کشید و رفت. من بازم زدم زیر گریه.

اول آذر ماه قرار مامان و بابا دوباره عقد کنن. نمی دونم خوشحال باشم یا نه. ولی دعا می کنم اون چیزی که خیره پیش بیاد.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
  سلام. دارم آپ می کنم.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
  سلام امروز خاطره جدیدمو براتون میزارم منتظر باشید دوستای خوبم. Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا  
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
 

سلام من از سفر برگشتم. دلم برای همتون تنگ شده بود خیلی زود با یه خاطره جدید میام. نمدونم چرا من یهو تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم ولی از وقتی این کار رو کردم خیلی بیشتر از قبل به بابا مجیدم علاقمند شدم. خیلی ها برام پیغامهایی میدن که میبینم شاید خیلی از من وضعشون بدتر باشه خیلی ها به من میگن خوش به حالت به خاطر اینکه همچین پدری داری. خیلی ها هستند که علاوه بر اینکه تنبیه میشن با پدرشون رابطه خوبی ندارن. من خوشحالم که بابا مجید رو دارم هر چند که وقتی کتک می خورم ازش تا چند لحظه متنفر می شم. ما باید قدر پدر مادرهامون رو بدونیم. توی همین سفری که رفته بودیم توی هتل با یه دختری آشنا شدم که همسن و سال خودم بود. به من گفت که به خاطر داشتن یه همچین پدری بهت حسودی میکنم با اینکه پدرش خیلی پول دار بود و از کله گنده های کشور ولی اون دختر میگفت که سالی یکبار هم اسم منو صدا نمی کنه. با اینکه توی این سفر ۴-۵ روزه یکبار تنبیه شدم اونم سخت ولی وقتی این دختر رو دیدم فهمیدم که بابا مجید چقدر منو دوست داره حالا وقتی خاطره رو براتون نوشتم خودتون متوجه میشید. البته شاید بابا مجید می تونست منو کتک نزنه و یه جور دیگه تنبیهم کنه و باز هم منو دوست داشته باشه ولی تازگی ها احساس می کنم وقتی منو میزنه با هر ضربه بیشتر دوستش دارم باور کنید جدی می گم. من خیلی خوشحالللللم. شاید یه روزی بابا مجید این وبلاگ رو ببینه نمی دونم چی به سرم میاد اما همین جا بهش می گگگگگمممممم خیییییییییییییییییییییلی دوست دارم بابایی.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
 

سلام به دوست خوبم spider واقعا ازت ممنونم برای نظرات و همدردی هات اگه تو نبودی من چه کار می کردم؟؟ بازم برام بنویس. گفته بودی که اگه من تنبیه نمی شدم این وبلاگ نبود. درسته اما این دلیل نمی شه دعا کنی که من تنبیه بشم چون انقدر توی این ۱۹ سال کتک خوردم که اگه سالی ۱۰ بار هم بوده باشه از ۵ سالگی میشه ۱۴۰ بار و ۱۴۰ خاطره که اگه ۱۰۰ تاش هم یادم باشه همه رو براتون تعریف میکنم. هر وقت هم دیدم دیگه چیزی ندارم اعلام می کنم و سعی می کنم براتون خاطرات دیگران رو بزارم. اگه کسی خاطره ای یا داستانی داره می تونه بگه من کمکش کنم.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
 

باشه هر طور راحتید. اصلا نظر ندید ولی یادتون باشه. من و بابا مجید تا یکی دو ساعت دیگه داریم میریم سفر. جمعه صبح بر می گردم.

ضمنا میخوام از طریق وبلاگم به دوست عزیزم شهره تبریک بگم. پنجشنبه و جمعه یه کنسرت با شکوه بود که شهره توش ویولن میزد من هم رفتم. شهره جان واقعا بهت تبریک می گم و افتخار می کنم که همچین دوستی دارم. می بوسمت خوشگلم. از طرف من به داداشت شاهین هم تبریک بگو.

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ملینا احمدی
 
   
 

اوایل اردیبهشت ماه امسال بود. قرار بود دانش آموزان پیش دانشگاهی رو ببرند کاشان. بچه ها خیلی خوشحال بودند. وقتی دبستان و راهنمایی بودم هیچ وقت بابا مجید اجازه نمی داد با بچه ها به اردو برم بخاطر آسمم می ترسید حالم بد بشه. پیش خودم گفتم مطمئنا این دفعه اجازه میده چون هم بزرگ شدم هم حالم خیلی بهتره اون روز وقتی بابا مجید اومد خونه سر حرف رو باز کردم و بهش گفتم: بابا مجید برای 5شنبه جمعه مدرسمون میخواد بچه ها رو ببره اردو کاشان.

گفت: چه خوب الان بهترین موقع برای مسافرت کاشانه.

گفتم: باید نفری 12500 تومان ببریم.

گفت: مگه شما هم قرار بری؟

گفتم: آره دیگه همه بچه ها می خوان برن

گفت: خب برن. تو که خودت می دونی دوست ندارم تنها جایی بری.

گفتم: تنها نیستم که همه بچه ها و چند تا از معلما و ناظممون هم هست.

گفت: تنها یعنی بدون من.

گفتم: من دوست دارم برم کاشان تاحالا اونجا رو ندیدم.

گفت: باشه قرار می زاریم تو هفته آینده با هم میریم خوبه؟

گفتم: دوست دارم با دوستام باشم.

گفت: ملینا تو مثل اینکه اصلا متوجه نیستی. تو با اونا فرق داری. اگه حالت بد بشه.

گفتم: بابا یه حرفی میزنی من الان مدتهاس حالم خوبه اصلا شما نشونه ای از آسم تو من میبینی؟

گفت: اتفاقه.

گفتم: بابا خواهش می کنم این یه بار.

گفت: نه دیگه ادامه نده. چون فایده ای نداره.

منم که خیلی ناراحت شده بودم گفتم: من میییییرم.

بابا مجید چپ چپ به من نگاه کرد و گفت: میری؟؟؟ سرخود؟؟؟

گفتم: بله میرم. (این رو گفتم و رفتم به طرف اتاقم)

بابا مجید هم گفت: باشه برو ولی دیگه حق نداری اسم منو بیاری.

بهش محل نزاشتم و رفتم توی اتاقم. پیش خودم گفتم: تقصیر منه که ازش اجازه می گیرم.

بابا مجید اون شب دیگه با من حرف نزد راستش منم دیگه باهاش حرف نزدم. فرداش چهارشنبه توی مدرسه برای اردو اسمم رو نوشتم و پیش خودم گفتم: اگه یه بار برم و بابا ببینه که برام اتفاقی نمی یوفته آروم میشه و می فهمه که اشتباه کرده.

وقتی بعد از مدرسه اومدم خونه وسایلم رو جمع کردم و توی کوله پشتیم گذاشتم. اون روز هم بابا مجید هیچ حرفی با من نزد حتی نسکافه ای که براش درست کرده بودم رو هم نخورد. معلوم بود از حرف زدن من ناراحت شده. من طاقت نداشتم بابا مجید باهام قهر کنه ولی خودم رو نگه داشتم که لا اقل این اردو رو برم و بیام بعد برم ازش عذر خواهی کنم. صبح پنجشنبه وسایلم رو جمع کردم و طبق معمول بابا مجید منو تا مدرسه رسوند وقتی خواستم پیاده شم گفت: ملینا؟؟ اگه رفتی دیگه پا تو خونه نمی زاری ها!!! اگه بیای خونه من میدونم و تو.

منم به بابا محل نزاشتم. پیاده شدم و رفتم توی مدرسه. خوبیه بابا مجید اینه که هیچ وقت جلوی کسی با من جر و بحث نمی کنه منم از این اخلاقش خیلی سوء استفاده کردم.

خلاصه ساعت 12 اون روز با بچه ها سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم توی راه خیلی خوش گذشت وقتی رسیدیم کاشان رفتیم جاییکه یه کم استراحت کنیم و وسایلمون رو بزاریم بعد هم بریم یه کم بگردیم دسته جمعی. آخر شب وقتی که خواستیم بخوابیم بچه دور هم جمع شده بودند و می گفتن و می خندیدن ولی من از فکر بابا مجید بیرون نمی یومدم. این اردو داشت کوفتم می شد همش دلشوره داشتم. ساعت حدود 10 بود که بابا مجید به گوشیم زنگ زد. زودی جواب دادم. گفتم: سلام.

گفت: سلام. رفتی به سلامتی؟

گفتم: بابا مجید اینطوری دلم نمی خواست برم. ببخشید.

گفت: فقط خواستم مطمئن بشم رفتی و رسیدی. خداحافظ

گوشی رو قطع کرد.

خلاصه اون شب انقدر فکر کردم با خودم که خوابم برد. صبح ساعت 8و نیم بیدارمون کردن. بعد از خوردن صبحانه هم رفتیم گردش تا موقع ناهار بعد از ناهار هم حرکت کردیم به طرف تهران. چند بار بچه به من تیکه انداختن که چرا تو لکی ولی من به روی خودم نیاوردم یه کم باهاشون می گفتم و می خندیدم و دوباره یاده بابامجید میوفتادم.

وقتی رسیدیم تهران ساعت 6 بعد از ظهر بود. همه با هم خداحافظی کردیم و بعضی ها بزرگتراشون اومده بودند دنبالشون و بعضی ها ماشین گرفتن دربست و بعضی ها هم خودشون رفتند. من مونده بودم که چه طوری برم خونه که دیدم بابامجید جلوی پای من با ماشین ترمز کرد. توی دلم خیلی خوشحال شدم. سوار شدم. بابا مجید گازشو گرفت و راه افتاد. گفتم: سلام بابایی. شما از کجا میدونستید من الان رسیدم؟

گفت: سلام. از مدرسه پرسیدم.

گفتم: منو بخشیدی

گفت: هیچ حرفی باهات ندارم.

گفتم: بابایی نمی خوای بدونی چه کار کردیم کجا رفتیم.

گفت: مهم نیست.

منم دیگه حرفی نزدم تا رسیدیم خونه. قبل از اینکه بخوام پیاده شم گفت: من دارم می رم جایی ساعت 8 بر می گردم. وقتی برگشتم آماده باش هم می خوام باهات حرف بزنم و هم جواب کارای این دو سه روزت رو بدم.

تو دلم یهو خالی شد.

تا خواستم حرف بزنم گفت: برو دیگه من کار دارم.

رفتم خونه وسایلم رو گذاشتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم و رفتم حموم. بعد از حموم هم رفتم یه نیمرو برای خودم درست کردم و خوردم وقتی نیمرو رو خوردم و داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون بابا مجید هم اومد توی خونه.

چشممون که تو چشم هم افتاد گفت: ساعت هشته

گفتم: بله میدونم. من حاضرم که با هم حرف بزنیم.

گفت: خودتو به اون راه نزن. برو تو اتاقت تا من بیام.

تازه فهمیدم قراره که تنبیه بشم.

رفتم توی اتاقم خیلی زود بابا