|
موضوعی که میخوام براتون تعریف کنم چیزیه که شاید خیلی منتظرش بودم ولی وقتی بهش رسیدم نتونستم باهاش کنار بیام. دوشنبه هفته گذشته ساعت ده و نیم شب بلیط هواپیما داشتیم برای یکی از شهرهای جنوبی کشور. من اون روز تمام وسایلمون رو جمع کرده بودم و البته بابا مجید از روز قبلش چیزهایی که لازم داشت رو یه گوشه اتاقش مرتب گذاشته بود و گفته بود که قبل از رفتن چون من خونه هستم و وقت بیشتری دارم چمدونمون رو ببندم.
بعد از جمع کردن وسایل بابا مجید که بعد از ظهر از سرکار اومد خونه وسایلمون رو چک کرد و یه کم زود تر با ماشین از خونه رفتیم بیرون که یه چیزی بخوریم بعد بریم فرودگاه. البته توی هواپیما اون موقع شب شام میدن ولی چه شامی به اندازه یه بچه دو ساله. قرار شد بابا مجید توی پارکینگ فرودگاه ماشینش رو پارک کنه که برای برگشت هم راحت باشیم. من هنوز نمیدونستم که چرا قرار شده بود که به این شهر بریم چون بابا مجید پروژه ای اونجا نداشت و ما هم قصد مسافرت نداشتیم و یهو پیش اومده بود. بابا مجید هم که خیلی کم حرفه چیزی به من نمی گفت. تازه این رو میدونستم که بابا مجید زیاد از اون شهر خاطره ی خوبی نداره چون بیشتر فامیل های مامانم اونجا بودند و مطمئنا یاد مامانم میوفتاد. به هرحال وقتی سوار هواپیما شدیم و بعدشم رسیدیم از جلوی فرودگاه سراغ یه هتل مناسب رو گرفتیم و با یه ماشین دربست رفتیم هتل. طبق دستور بابا مجید قرار شد به محض وارد شدن به اتاق لباسامونو عوض کنیم و زود بخوابیم چون فردا باید زود بیدار می شدیم و بابا مجید برای من یه سورپرایز داشت. خیلی برام عجیب بود که توی این شهر چه سورپرایزی می تونست داشته باشه.
صبح ساعت 8 بابا مجید برپا رو گفت و من که چشمام به زور باز میشد با بدبختی از جام بلند شدم و رفتیم پایین برای صبحانه. بعد از صبحانه بابا مجید گفت: ملینا میخوام تورو ببر یه جا که می دونم واقعا خوشحال میشی اما قبلش میخوام که حسابی به خودت برسی و خوشگل کنی.
از حرفای بابا مجید خیلی تعجب کرده بودم چون یه ذوقی یه خوشحالی ای توش بود که توی این حداقل 10 سال اصلا ندیده بودم. بعد از اینکه بابا مجید این حرف رو زد برگشتیم اتاق و بابا مجید رفت یه دوش گرفت و منم یه کم به خودم رسیدمو و بعد هم بابا مجید از حموم اومد و موهاشو سشوار کشید و بهترین لباسشو که تازه هم خریده بود پوشید و ادکلن همیشگیش رو هم زد و آماده رفتم شدیم. اتفاق دیگه ای که باعث تعجبم شده بود این بود که برای اولین بار بابا مجید خودش اومد طرف من و صورتم رو بوسید و بغلم کرد و به من گفت چقدر خوشگل شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی تونید باور کنید چقدرررررررررر تعجب کرده بودم اصلا نمی تونستم عکس العملی نشون بدم. اصلاااااااااا. آخه من با همیشه که مهمونی می رفتیم تفاوتی نداشتم. اگر کسی هم تغییر کرده بود بابا مجید بود که به نظرم خیلی ماه شده بود. شاید هم چون مهربون شده بود به نظرم هم خوشگل میومد
خلاصه اینکه آماده رفتم شدیم و رفتیم پایین و یه ماشین گرفتیم و رفتیم جلوی در یه خونه. وقتی پیاده شدیم بابا مجید جلوتر از من رفت و جلوی در خونه ایستاد و با موبایلش یه جا زنگ زد و دو کلمه ای آروم صحبت کرد و بعد هم زنگ خونه رو زد. من دلم شور افتاده بود. بدون اینکه کسی از آیفون بپرسه کیه در باز شد. رفتیم توی خونه یه حیاط خیلی قدیمی داشت و با یه تراسه بزرگ. از حیاط رد شدیم و رفتیم به طرف در ورودی خونه از 6 پله اونجا رفتیم بالا و جلوی در خونه که رسیدیم بابا مجید آروم به در زد. یهو یه خانومه در رو باز کرد. باورتون نمیشه یه لحظه می خواستم خودمو خیس کنم. اون خانم مامانم بود. تمام بدنم یخ کرده بود تازه فهمیدم چرا بابا مجید انقدر به خودشو من رسیده بود و انقدر خوشحال بودو من رو تحویل می گرفت. منه بدبخت فکر می کردم خواستگار برام پیدا شده!!!!!!!!!!!!!!!!
مامانم پرید و منو بغل کرد و کلی ماچم کرد ولی من احساسی نسبت به اون نداشتم. نه می تونستم خوشحال باشم و نه می تونستم ناراحت باشم.
بعد هم دعوتمون کرد توی خونه با اینکه دلم نمی خواست ولی مجبور شدم برم وقتی رفتیم تو روی مبل های توی پذیرایی نشستیم مامان رفت توی آشپزخونه بابا مجید از فرصت استفاده کرد و گفت: چیه؟؟ چرا حرف نمی زنی؟؟؟ خوشحالی نه؟؟؟ مامانت برگشته!!! الان چند روزه که به من تلفن می کنه و ما با هم حرف می زنیم شاید بتونیم دوباره دوره هم باشیم.
با ناراحتیه خیلی زیادی گفتم: چی می گید بابا مجید؟؟؟
قبل از اینکه بابا مجید جوابه منو بده مامان با شربت برگشت نشست روبه روی ما. همش لبخند میزد.
گفت: ماشاءاله مجید ملینا توی این 7 سال چقدر عوض شده!
بابا مجید گفت: بله خانم شده.
مامان گفت: ملینا؟؟ نمی خوای چیزی بگی دخترم؟؟
نمی تونستم به مامانم نگاه کنم ازش بدم اومده بود احساس می کردم اومده که مثل تو فیلما منو از بابام بگیره. البته قضیه اصلا این نبود مثل اینکه اونا می خواستن دوباره با هم ازدواج کنن.
مامان وقتی مکث منو دید یه کم ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد. بابا مجید هم برای اینکه درستش کنه حرفو عوض کرد و گفت: ماهرخ اصلا عوض نشدی انگار نه انگار 7 ساله که ندیدیمت؟
مامان گفت: تو هم همینطور .
من از این حرفه مامان ناراحت شدم بعد از اینکه بابا مجید این همه برای من زحمت کشیده و سختی کشیده نصف موهای سرش سفید شده تازه میگه عوض نشدی. گفتم: بابا مجید عوض نشده؟ موهای سرشو نمیبینی؟ می دونی چقدر سختی کشیده؟ مثل شما نبوده که زندگیشو بزاره و بره بعد از اینکه همه چیز رو به راه شد برگرده و حاضر و آماده دوباره ادعای مادری بکنه!
بابا مجید به من نگاه کرد و گفت: ملینا!
مامان گفت: ملینا من اومدم که از شما عذرخواهی کنم. من سر فرصت همه چیزو براتون تعریف می کنم. خیلی خوشحالم که مجید تونسته تنهایی توی این 7 سال تورو بزرگ کنه. من به تو و بابات حق میدم دخترم. خدا رو هم شکر می کنم که شما رو خیلی راحت و زود پیدا کردم.
حسابی جو منو گرفته بود میخواستم بزنم مامانه رو له کنم. به بابا مجید گفتم: بابا بریم خونه. من حالم خوب نیست.
بابا مجید که متوجه منظور من شده بود از جاش بلند شد و گفت: باشه. به مامانم هم گفت: باهات تماس می گیرم اگه شد شام با هم باشیم.
مامانم هم کلی خوشحال شد مثل دخترای 18 ساله گفت باشه و خداحافظی کردیم و مامانم دوباره منو بوسید و رفتیم. از خونه رفتیم بیرون یه کم پیاده روی داشتیم تا سر خیابون که ماشین بگیریم. بابا مجید دعوام کرد که چرا اینطوری با مامانت برخورد کردی. منم گفتم: توی تمام این مدت که می خواستمش نبود الان که دیگه فراموشش کردم به چه دردم می خوره؟
بابا مجید گفت: می دونم چی میگی. ولی من از تو انتظار داشتم تو برخورد اول خودت رو انقدر خوب نشون بدی که مامانت بفهمه من چه دختری بزرگ کردم.
گفتم: پس شما هم تو فکر خودتون هستید.
بابا مجید یه نگاه به من کرد و دیگه چیزی نگفت.
سوار ماشین شدیم و برگشتیم هتل بعد از ناهار بابا مجید منو برد جاهای دیدنیه اون شهر رو نشونم بده ساعت حدود 5 بود که مامان به موبایلش زنگ زد. بابا مجید برای ساعت نه و نیم باهاش قرار گذاشت که بریم رستوران برای شام. به محض اینکه بابا مجید گوشی رو قطع کرد گفتم: بابا چرا از طرف من حرف میزنید؟ من با شما نمی یام.
بابا مجید گفت: ملینا ادای بچه های ننر رو در نیار خوشم نمی یاد. این رو هم بهت بگم اگر منو مامانت با هم بتونیم حرفامون رو بزنیم ممکنه دوباره ازدواج کنیم.
گفتم: باشه شما که هر کاری دوست دارید می کنید اینم روش. اما من نمیام.
بابا مجید که از حرفای من دلخور شده بود گفت: باشه بر می گردیم هتل. به تو اصلا نباید خندید.
منم طوری خودم رو نشون دادم که از اینکه می خوایم برگردیم هتل اصلا ناراحت نیستم. دیگه هم تا هتل باهاش حرف نزدم. وقتی برگشتیم هتل بابا مجید رفت سراغ لپ تاپش منم روی تختم دراز کشیدم و کم کم خوابم برد. ساعت هشت و نیم بود که بابا مجید منو صدا کرد: ملینا ملینا بلند شو باید حاضر شی دیر میشه.
چشمام رو باز کردم دیدم بابا مجید داره دوباره خودش رو مرتب می کنه. دوباره چشمام رو بستم و محل نزاشتم. 2 دقیقه بعد دوباره بابا مجید اومد بالای سرم: ملیینا دیر میشهههه میدونی که من دوست ندارم دیر برسم سر قرارم.
باز هم محل نزاشتم. بابا مجید آروم گوشم رو گرفت و گفت: نمی خوای بیدار شی؟
دستشو زدم کنار و گفتم: من اگه میدونستم برای این کار من رو همراهتون آوردید هیچ وقت نمیومدم اینجا. الان هم منو بکشید نمی یام. نه از این کارا خوشم میاد نه از مامان ماهرخ.
بابا مجید که داشت دیرش شد عصبانی هم شده بود گفت: کدوووم کارا؟؟؟
گفتم: از این سوسول بازیا. شما که چند دفعه تلفنی صحبت کردید خب قرار میزاشتید همدیگه رو هم ببنید دیگه منو چرا این وسط قاطی می کنید؟
بابا مجید با عصبانیت گفت: دوباره داری حرفای بی ربط میزنی هاااا. بلند می شی یا نه.
گفتم: بابا مجید خواهش می کنم اصرار نکنید. اگر بیام اونجا براتون بدتر میشه.
باور نمی کردم بابا مجید قبول کنه که تنها بره میدونستم منو تنها نمی زاره توی هتل اما گفت: باشه من تنها میرم ولی جواب این کارتو می دم. دوباره رفت جلوی آینه موهاشو مرتب کرد و ادکلنشو زد و از اتاق رفت بیرون در رو هم قفل کرد. وقتی رفت تازه فهمیدم چه گندی زدم. گوشیم رو برداشتم و به موبایل بابا مجید زنگ زدم. بعد از 2 تا زنگ بابا مجید گوشی رو جواب داد: (با سرسنگینی گفت) بله.
گفتم: بابایی ببخشید منم میام نرو یه دقیقه صبر کنی حاضر شدم.
بابا مجید گفت: نه دیگه دیره همونجا باش منم زود بر می گردم.
تا خواستم دوباره حرف بزنم بابا مجید گوشی رو قطع کرد.
منم نا امید لپ تاپه بابا مجید رو برداشتم و دوباره روی تختم دراز کشیدم. ساعت ده و نیم گذشته بود داشتم بازی می کردم که بابا مجید اومد.
سریع از جام بلند شدم و رفتم جلوش که از دلش دربیارم.
گفتم: سلام بابایی. خوش گذشت؟ چرا گوشیتو رو من قطع کردی؟
با ناراحتی گفت: سلام. تو که بهت بد نگذشته . با اجازه کی دست به لپ تاپ من زدی؟
گفتم: اااا بابا مجید من که هیچ وقت برای لپ تاپ اجازه نمی گرفتم.
فهمیدم که داره الکی می گه و چون عصبانیه این حرفو زده.
گفتم: بابا مجید برای من شام نخریدی؟
گفت: شام؟ نه! تو خودت نخواستی شام بخوری.
گفتم: من رستوران نخواستم بیام اینجا می خوردم.
گفت: نه کسی اینجا چیزی نمی خوره غذا می خواستی باید میومدی.
گفتم: اَه همیشه مثل بچه های 5 ساله با من حرف می زنید.
یهو اومد طرفه منو گفت: اَه یعنی چی با کی بودی گفتی اَه ؟؟
گفتم: ببخشید بابا یه لحظه عصبانی شدم منظوری نداشتم.
گفت: عصبانی شدی؟ از چی عصبانی شدی؟ از اینکه مثل بچه های 5 ساله باهات صحبت می کنن؟؟؟ برای اینکه رفتارت مثل بچه های 5 ساله س. تو 5 سالت بود لااقل از من حساب می بردی این کارارو نمی کردی اما الان تا بهت حرفی میزنم سریع زبون درازی می کنی. خیلی برات راحت شده!
دیدم اوضاع خیلی خرابه گفتم: بابا مجید من منظوری نداشتم. قصدم بی احترامی نبود.
گفت: تو جرات بی احترامی هم داری؟
گفتم: نه به خدا.
گفت: زود اون لپ تاپو خاموش کن بزار سر جاش.
گفتم: چشم.
داشتم لپ تاپ رو خاموش می کردم دوباره به بابا مجید گفتم: باباییییییی به خدا گرسنمه میشه از پایین برام شام بگیرید؟
بابا مجید حولش رو برداشت و رفت توی حموم و از اونجا گفت: نخیر.
گفتم بابایی به قرآن گرسنمه از ظهر هیچی نخوردم.
گفت: میخواستی حرف پدرتو گوش کنی بیای بخوری.
گفتم: بابا مجیددددددد اذییییت نکنننننن دیگه گذشتههههه.
گفت: برو کاری که بهت گفتم رو انجام بده. بعد هم صدای دوشه آب اومد.
می دونستم بابا مجید امکان نداره دیگه برای من شام بگیره. تصمیم گرفتم خودم برم پایین شام بگیرم. گفتم میاد دعوام میکنه توی اتاقه هتل که نمی تونه کتکم بزنه.
ازتوی جیبه شلوارش یه کم پول برداشتم و رفتم پایین یه یک ربعی طول کشید تا سفارشمو بگیرم. وقتی شام رو گرفتم برگشتم توی اتاق دره اتاق رو که باز کردم دیدم بابا مجید از حموم اومده بیرون. نشسته روی تخت و سرش رو گرفته بین دستاش. خیلی ترسیدم. گفتم: بابا مجید؟ چیزی شده؟
گفت: اون در رو ببند تا بهت بگم.
در رو بستم و اومدم تو.
گفت: اینا چیه؟
گفتم: ببخشید بابا مجید ولی من خیلی گرسنم بود شما هم باورتون نمی شد مجبور شدم.
گفت: باووووووورم نمی شد؟ می خواستم تنبیه بشییییی. می دونستم گرسنته.
سرمو انداختم پایین.
گفت: ملینا ببین امروز چند بار منو عصبانی کردی! ببین چند دفعه هیچی بهت نگفتم. دیگه داری زیاده روی می کنی.
گفتم: بابا مجید
گفت: حرف نزن. نمی خوام چیزی بگی. به اندازه کافی امروز حرف زدی. فکر کردم درست شدی. برای چی با من لجبازی میکنی؟
گفتم: چه لجبازی ای بابا.
گفت: مگه نمی گم حرف نزنننننن. فکر کردی دیگه زورم بهت نمی رسه؟ اون غذا رو بزار روی میز بیا اینجا.
گفتم : چرا بابایی
گفت: ملینا یک باره دیگه حرف بزنی من میدونم و تو.
غذا ها رو گذاشتم روی میز و رفتم پیش بابا مجید.
گفت: دراز بکش روی تخت.
گفتم: آخه بابا اینجا هتله. نمیشه که اگه کسی بفهمه چیی.
دستمو گرفت و منو پرت کرد روی تخت و گفت: فقط کافیه صدات در بیاد و بخوای جیغ و داد کنی یا کسی بفهمه فکر نکن کوتاه میام میبرمت خونه اونجا حالتو جا میارم فهمیدی؟ زود باش دراز بکش.
دراز کشیدم روی تخت. بابا مجید رفت از روی شلوارش کمربندشو برداشت و اومد طرفم. وایییییییییی فکر نمی کردم تو این موقعیت کتک بخورم اونم با کمربند. گفت: ملینا صدات در نمیادا.
بعدش بدون اینکه دست به شلوارم بزنه کارشو شروع کرد. وقتی ضربه اول رو زد تمام بدنم آتیش گرفت. سرمو کردم تو بالش تا صدام بلند نباشه. ضربه دوم رو زد بالش رو گاز گرفتم.
آآآآآآآآآآآآآآآآییییی
معلوم بود خیلی ناراحته از دستم.
--------- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییی
----------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ
توی بالش داد میزدم.
--------------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییی
-------------سسسسسسوختممممم باباییییی
---------------آآآآآآآآآییییییییییی
----------------------آآآآآآآآآآآآی
هر وقت می گفتم بسه بابا مجید محکمتر میزد.
گفت: تو حتما باید اینطوری باهات حرف زد تا بفهمی
---------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییییی
------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییییییی
بگو ببخشید
--------------آآآآآآآآآآییییییییی ببخشید بابا توروخدا.
تمام بالش خیس شده بود.
-----------------آآآآآآآآآآآآآییییییییییی ببخشید
--------------------بابااااااااااااااااااااااااا
---------------آآآآآآآآآآآآآآآآآآاخخخخ آآآآآآآآآآخخخخخخ
---------------------بابا نهههههههههه
-----------------------آآآآآآآآآآآآآآآییییییییی
----------------بابا نمی تونم دیگههههههههه
---------------------بابااااااااااااااااااااا
-------------------اشتباههههه کردمممم
گفت: هیسسسسسسس صداتو نشنوم
--------------آآآآآآآآآآآآآآآآآاایییییی
--------------- نمی تونم نمی تونم باباییییی
------------------آآآآآآآآآآآآییییییییییی
---------------------- آی بابا خواهش می کنم.
---------------آآآآآآآآآآیییییییییییی
-----------------آآآآآآآآآآآآآآآیییییییی
بابا مجید همچنان با جدیت منو میزد. انگار نه انگار که من دارم التماس میکنم.
------------------ آآآآآآآآآایییییییییییییی
----------------آآآآآآآآآآآآییییییییییییییی
ضربه آخر رو که زد رفت پایین تر مچ پای راستمو با یه دستش گرفت و گفت حالا این رو میزنم که دفعه دیگه بی اجازه جایی نری. گفتم: نه توروخدا بابا مجید کفه پام نه توروخدا.
همونطور که مچ پامو گرفته بود شروع کرد با کمربند زدن. معلوم بود نمی خواد زیاد محکم بزنه ولی من خیلی دردم میومد. کف پا خیلی درد داره.
-----------آآآآآآآییییییییییی
-------------آآآآآآآآآآآآآآییییییییی
------------ بابا نمییییییرممم دیگگگه
با اون یکی پام می زد به دستش که ولم کنه. ولی زورم نمی رسید بابا مجید خیلی از من بزرگتره.
-------------آآآآآآآآآآآآآآآیییییییییی
-------------------باباااااااااااااااااااااااااا
--------------------آآآآآآآاخخخخخخخخ کشتی مننو
---------------آآآآآآآآآآآآییییییییییییی
---------------------باباااااااااااااااااااا
------------------آآآآآآآآآآیییییییییی
------------------بابببببببببا
یه نفس راحت کشید و رفت کنار. من هنوز داشتم گریه میکردم. پای راستم بی حس شده بود. بابا مجید رفت چراغ اتاق رو خاموش کرد و بعدشم روی تختش دراز کشید. منم کم کم آروم شدم و دیگه گریه نکردم ولی هنوز اشک از چشمام میومد. همونطور که خوابیده بودم به بابا مجید نگاه کردم. پشتش به من بود. گفتم: بابا مجید؟
گفت: بععله؟
گفتم: بابایی حالا مامان چی میشه. دوباره میاد پیشه ما؟؟
گفت: احتمالش خیلی زیاده.
گفتم: من معذرت میخوام برای امروز. خیلی ناراحت بودم. ببخشید.
گفت: پاشو غذاتو بخور و بخواب. فردا می بینمت.
گفتم: نمی تونم از جام بلند شم.
گفت: شب بخیر.
منم دیگه حرفی نزدم سراغ غذا هم نرفتم. داشت کم کم چشام سنگین می شد که چراغ اتاق روشن شد. بابا مجید بود از جاش بلند شده بود. از توی چمدون شلواره راحتیه منو درآورد اومد پیشم گفت: پاشو شلوارتو عوض کن. بعد بیا غذاتو بخور ساعت 12 شبه.
کمکم کرد از جام بلند شدم پای راستمو نمی تونستم روی زمین بزارم. شلوارمو عوض کردم. دوباره روی تختم نشستم. باسنم بدجوری درد می کرد. بابا مجید غذامو آورد و تاوقتی داشتم می خوردم پیشم نشست ولی هیج حرفی نزد. وقتی هم بهش تعارف کردم که بخوره نخورد. منم زیاد نخوردم. وقتی سیر شدم ظرفه غذا رو ازم گرفت و گفت: بخواب. روی تختم دراز کشیدم پتو رو کشیدم روی خودم. بابا مجید یه دست روی سرم کشید و رفت. من بازم زدم زیر گریه.
اول آذر ماه قرار مامان و بابا دوباره عقد کنن. نمی دونم خوشحال باشم یا نه. ولی دعا می کنم اون چیزی که خیره پیش بیاد.
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|